اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
538
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
اگر كسى شمشيرى بردارد اندر شهرى از شهرهاى اسلام همه را گردن بزند كافران و مرتدان كشته باشد و حربيان كشته باشد مگر يكى يا دو كه اندر آن شهر مستدل بود لعنت بر اين اعتقاد باد . نزديك ما همه مؤمناند و موحد ، و دماء ايشان و اموال ايشان معصوم است ، و لكن محل مستدلان محل انبيا است ، و شرف ايشان شرفى بزرگ است . از بهر آنكه حق را از باطل جدا نتوان كرد مگر به دليل . و تقليد حجت و دليل نباشد ، از بهر آنكه حجت چيزى باشد كه محق [ باشد و مبطل نباشد ؛ و هر چيزى كه محق ] با مبطل برابر گردد حجت نباشد . و تقليد چيزى است كه محق با مبطل يكساناند اندر وى ؛ از بهر آنكه چون محق دليل حقى خويش آن آرد كه پدران خويش را بدين دين يافتيم ؛ مبطل نيز همچنين اين معنى نيز معارضه كند ، آنگه به چه توان دانستن كه حق كدام است ؟ ! و خداى عز و جلّ بر كافران مكه به تقليد كردن عيب كرد . چون گفتند : انا وجدنا آباءنا على امة . و اگر حق بودى جاى عيب نبودى . و نيز شك نيست اگر كافرى به دار اسلام آيد و امان خواهد تا به دين اسلام اندر آيد باز اهل اسلام را چنين گويد كه مرا دوستى اسلام بيان كنيد تا ايمان آرم ؛ و اگر نكنيد خداى خصم شما . بر ما فريضه گردد دليل قايم كردن بر حقى اسلام . و اگر نكنيم به خداى عز و جلّ مؤاخذ گرديم . و اگر مر او را چنين گوييم كه ما را دليل نيست ، دين خويش را هدم كرده باشيم و اين امرى عظيم است . و نيز خلاف نيست كه هرچه باطل بود دليل وى هم باطل بود ، و هرچه حق بود دليل وى هم حق بود پس محال باشد دين اسلام حق و دليل [ قايم ] كردن بر وى باطل . و اگر هيچ فضل نبينى مر مستدلى را بر مقلدى مگر آنكه همه مرتدان مقلدان گردند از بهر آنكه حق به نزديك ايشان به دليل ثابت نگشته باشد شك را آنجا راه ماند . چون شكى بيابند از راه بگردند ؛ چون به گفتار كسى بگيرند گفتار ديگرى به جاى بمانند . و باز هيچ مستدل مرتد نگردد ، از بهر آنكه چون حق را عز و جلّ به دليل دانست بيش ورا شك و شبهت نيفتد . و گروهى از معتزليان دار اسلام را دار حرب دارند از بهر اين